یک روزهایے از سال هست ؛
کہ مینشینے کنار خودت ...
محکم و قاطع...
فریاد میزنے بر سر افکارت ؛
"ببین فاطمہ ، بیا منطقے باشیم ..."
و چقدر کہ سنگینے میکند این "منطق" ؛
روے شانہ ے افکارت ...!!
و تو هیچ نمیدانے کہ چیست ...
راز این نگاه خواب آلوده و خیره به آینہ ے روبه روے تخت ...
کہ در چلہ ے تابستان ؛
پتو میپیچد بہ دور خود !!
و آرام میشود ...
با رها شدن هر قطره اشک ...
و تو باز چہ میدانے که ح
راستشو بگم فقط اومدم کہ بنویسم ...
نمیدونم ...
شایدم دوباره حال بہ هم ریختہ ام ،
دلیل لمس این دکمہ هاست ...
هواے پاییز دارم ...
فصل زندگے کردن ...
حتے با دیدن عکساش پر از شور و حس خوب میشم ...
نمیدونم چرا حس این وبمو خیلے بیشتر دوست دارم ...
هیاهو نداره ...
آرومه ...
حالا هم کہ اینجا پاییزه!!
خدا جون ...
خداے مهربونم ...
ممنونم بابت آرامش تک تک این لحظہ ها ...
انگار قلبمو لمس کردے کہ
آرامشـ ــ؛هنـ ــر نپرداختـنــ به انبـ ـوه مسائلـے استــ کہ حـلـ کردنشــاלּ سهــ ـمـــ خـداستـ ــ ...
برچسب: نویسنده: الینا قنبری تاريخ: سه شنبه 4 مهر 1396 ساعت: 4:36
وه کہ پاییز طلایے من رسید...
من مست و تو دیوانہ...ما را کہ برد خانہ؟؟؟؟؟
امسال تولدم دقیقا روز تاسوعاست...
چہ حیف...
البتہ بہ خاطر همین تعطیلے تشریفمو نبردم دانشگاه :)))
همچینم بد نشد...
تولدم شنبہ است..
یکشنبہ عاشورا...
دوشنبہ یازده محرمہ دامغان تعطیلہ...
سہ شنبہ هم اگہ پازکے نبود نمیرفتم...
ولے خب باید کلے تمیز کارے کنم...
پتوهامو بدم خشکشویے...
فایلمو بشورم...
وسایلامو بچینم...
او